دیاکودیاکو، تا این لحظه: 14 سال و 5 روز سن داره

فرشته ی کوچک من

شهریور من

امروز زادروزم است روزی که سال های سال برای متفاوت بودنش می کوشیدم ... روزی که از هفته ها قبل می خواستم که همه یادشان باشد امروز، روز من است... روزهایی که تنها آرزویم داشتن تو بود...هنگام فوت کردن کیک جشن تولد...هنگامی که در خلوت خود تنهایی می گریستم برای داشتنت...و اما امروز آمد، متفاوت از روزهای دیگر سال های پیشین.. تو را حس می کنم که در وجودم رشد می کنی ... و من لحظه به لحظه با این حس با تو بودن لبریز از عشق می شوم...تو آمدی، آهسته و آرام و مرا آرامشی دادی که امروز بهترین زادروزم است...لبریزم از شادی، و می خواهم فریاد بکشم، خدایا شکرت برای بهترین هدیه ی تولدم...خدایا شکرت، برای فرشته ی کوچکی که در وجودم نهادی...و اما امروز آرزو می کنم...
7 شهريور 1391

وروجک

وروجک من وای عاشق این چرخیدنتم....وقتی این ور اون ور میری....وقتی با تمام وجودم حست می کنم....با کوچکترین تکونت دستم را می زارم روی شکمم تا بیشتر حست کنم...بند بند وجودم لمست کنه....هنوز نمی دونم جنسیتت چیه....همه در انتظارن ولی من و بابایی همین که تو هستی و به زندگیمون رنگ و بوی دیگه ای دادی برامون کافیه....عشقم ، دختر و پسر بودنت هیچ فرقی نمی کنه فقط همین که قلب کوچولوت سالم می زنه کافیه....فقط باش....
14 مرداد 1391

کاغذ دیواری اتاق پسرم

عزیز دلم  بعد از 2هفته تلاش بابایی برای خالی کردن اتاقت زمان عکس گرفتن رسید...بابایی خیلی زحمت کشید عزیزم...باید کمدها را طبقه بندی می کرد تا وسایلی که توی اتاق بود برداشته بشه...و اتاق شما خالی بشه...من هم که نتونستم هیچ کمکی بهش بکنم...مرسی بابایی به خاطر همه ی عشق و محبتت... حالا عکس های کاغذ دیواری اتاق خالی پسرم   عزیزم یه سری عروسک توی اتاق داشتم که مربوط به دوران مجردیم و از خونه ی بابابزرگ با خودم آوردم...خیلی خاک گرفته بودن...یه سری را بابایی زحمت کشید شست...بقیه هم برای بعد...تا هیچ خاکی توی اتاق شما نباشه عشق کوچولوی من... این هم عروسکهای خیس بالای پشت بام در حال آفتاب گرفتن   ...
14 مرداد 1391

شادی

عزیزتر از جانم...از حالا به بعد وارد 3 ماهه سوم بارداری شدم...ممنونم که تا اینجا اذیتم نکردی و همراهم بودی و با بودنت لحظه به لحظه عشق را در رگهایم غوطه ور کردی...روزها سخت تر شده...و هوا گرم تر...ولی با وجود تو همه چیز رنگ دیگه ای به خود ش می گیره،و ساعت هایم را با زیبایی می گذرانم...پسرکم تمام شادی هایم برای تو...
11 مرداد 1391

پسرکم

سلام زندگی مامان ...امروز بابایی که از سر کار اومد زیر دوش بود که من و صدا کرد و گفت می خواهی بریم سونو؟؟؟ من هم از خدا خواسته آماده شدم تا ببینم جنسیت شما چیه..آخه عزیزم سری قبلی هم بهمون نگفتن و ما هنوز نمی دونستیم که شما دختری یا پسر... نوبتمون که شد بابایی به آقای دکتر گفت لطفا" فقط جنسیت...و بهمون هم نشون بدین..و وقتی که نوبت دیدن شد ما دیدیم که شما گل پسری عزیزم...در تاریخ 1391/05/01 پسرکم، حالا من در کنار پدرت مردی را دارم که می تونه شونه های محکمی برای من باشه... خوب بزرگ شو و سالم باش..منتظر دیدنتم مرد کوچولوی زندگیم... ...
1 مرداد 1391

جوجه کوچولو

. اینجا کنا روزمره گی ها...پشت میز کارم...وجودم پر از عشق شد...پر از خنده... همان لحظه ای که تو چرخیدی و من اولین بار تو را حس کردم...حست می کنم ....با تمام وجودم...همه ی هستی من...مثل جوجه ای که داره کوچولو کوچولو نوک می زنه... ...
1 تير 1391

نفسم

        نفسم،  شنیدن ص دای قلبت، تمام آرامش دنیا را به من هدیه داد...مثل بارش باران پشت پنجره های مه گرفته،مثل صدای تگرگ در یک روز زیبای بهاری....تپش قلبت در وجود من زیباترین هدیه ایست که تا کنون داشته ام... ...
26 ارديبهشت 1391

کوچولوی نازنینم....

کوچولوی نازنینم... امروز اولین بار است که برای تو می نویسم...بارها و بارها به نوشتن تمام کلامی که در ذهنم بود فکر می کردم...با تو حرف می زدم...با انگشتانم نوازشت می کردم...باران بهاری را به تو نشان می دادم...و روزهایی که خسته و افسرده بودم با فکر تپش قلبت در وجودم ،‌ شاد می شدم...اکنون برای تو می نویسم... برای تو که تمام وجودم را لبریز از عشق کردی...شادیم را درونم پنهان می کنم ،‌ تا به خوشبختیم خدشه ای وارد نشود...نازنینم برای سلامتیت لحظه به لحظه دعا می کنم...و آرزوی در آغوش کشیدنت لحظه ای مرا رها نمی کند... ...
14 ارديبهشت 1391